X
تبلیغات
امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

امدي جانم به قربانت

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 16:9  توسط علیرضا  | 

هیچ کس چشم به سوی من بیمار نکرد            که به جان دادن من گریه ی بسیار نکرد

که مرا در نظر  آورد  که  از غایت ناز                   چین بر ابرو نزد و روی به دیوار نکرد

هیچ سنگین دل بیرحم بغیر از تو نبود                 که سرود غم من  در  دل  او  کار  نکرد

روح آن کشته ی غم شادکه تا بود دمی              یار غم بود و  شکایت  ز غم  یار  نکرد

روز مردن زتو وحشی،گله ها داشت ولی         

                                            رفت از کار زبان وی و اظهار نکرد   

    

  ..............................................................

هر که یار ماست میل کشتن ما می کند          جرم یاران چیست دوران این تقاضا می کند

می کند افشای درد عشق داغ تازه ام            این سیه روی دردمندان را چه رسوا می کند

اشک هر دم پیش مردم آبرویم میبرد            چون توان گفتن که طفلی با من اینها می کند

از جنون ما تماشای خوشی خواهد شدن        هر که می آید به کوی ما تماشا می کند

دم به دم از درد وحشی سنگ بر دل می زند          

                      هر زمان  درد  دلی  از  سنگ  پیدا می کند            

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 15:12  توسط علیرضا  | 

عشق یعنی با جهان بیگانگی

وقتی که ترانه ی با تو بودن را سرودم فهمیدم که عشق یعنی مرگی تازه، و من عاشق شدم و مردم.سیاهی شب را با لغزش اشک هایم بر گونه های خود حس کردم و حاصل عشق خود را دروغی بیش ندیدم.اما باز ماندم،غزل ها را از نو سرودم و تو را رها نکردم.شب و روز به تو فکر کردم و فهمیدم که دیگر وجود ندارم. چون که مرا نابود کرده بودی . من این  نابودی را   عشق می پنداشتم.عشقی که با درد و رنج در دل من جوانه زد، غنچه داد و گل داد و هنوز هم برایم مقدس و زیباست.من عشق را ستایش می کنم و ایمان دارم که هیچ چیز نمی تواند بین من و تو جدایی بیندازد.تو در حالی که با من نیستی ولی هر لحظه،ثانیه به ثانیه با من هستی.من تو را در قلب خودم ، در وجودم، در رگهایم

نیست،این فقط عشق است،عشقی زیبا و بزرگ،پاک و مقدس که تا ابد پایدار خواهد ماند و من به انتظار روزی هستم که تو با دستانی پر مهر به سمتم آیی و مرا شادمانه به سوی بهشت ببری...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 15:6  توسط علیرضا  | 

شهریارا

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 15:1  توسط علیرضا  | 

اگر درياي دل آبي است تويي فانوس زيبايش اگر آيينه يك دنياست تويي معنا ي دنيايش
تو يعني دسته اي گل را ز آن سوي افق چيدن تو يعني پاكي باران تو يعني لذت ديدن
تو يعني يك شقايق را به يك پروانه بخشيدن تو يعني از سحر تا شب به زيبائي درخشيدن
تو يعني يك كبوتر را زتنهايي رهاكردن خداي آسمانها را به آرامي صدا كردن
تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن تو يعني باغي از مريم تو يعني كهكشان بودن
تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني تو يعني پيك ازادي براي روح زنداني
تو يعني در زمستانها به ياد پونه افتادن تو يعني روح باران را متين و ساده بوسيدن
اگر چهدوري از اينجا تو يعني اوج زيبائي كنارم هستس و هر شب به خوابم باز مي آيي
بهش گفتم نرو بي تو تنهام بي تو .........................گفت عادت ميكني ......گفت شايد يكي بهتر از من هم گيربياري گفتم بهش مگه عشق و دوست داشتن معامله است كه اين نشد يكي ديگه .تنهام گذاشت ...............رفت ................من موندمو يه عالمه خاطره و حرف و گريه هاي شبانه .........................هنوزم كه هنوزه دوسش دارم حتي بيشتر از گذشته ولي دست نامرد روزگار بي وفا منو از اون جدا كرد گفتم بي تو تنهام ..................گفت فقط خداست كه تنهاست و تنهايي شايسته اوست .گفتم جزتو من كسي رو ندارم كه باهاش درد دل كنم ......گفت خدارو كه داري.............؟گفتم خدا...........مگه تو خدا رو ميشناسي..............تو كه روح منو كشتي ...............زندگيمو تباه كردي ...................همش بهم دروغ گفتي ..............................نرو..................بذار زنده بمونم ........اما ....................رفت..................اصلا واسه رسيدن به من هيچ تلاشي نكرد من مگه چه گناهي كرده بودم................مگه صداقت منو نديدي
باز بايد سوختن را گاه گاهي يا آورم ............................
با همه بي وفاييات هنوز ميگم دوست دارم و از خدا واست خوشبختي مي طلبم.

 

يك پروانه عاشق يك فيلسوف شد كه داشت كتابي درباره عشق مي نوشت. يه روز پروانه گفت كه به محيت احتياج دارد، و فيلسوف يك فصل به كتابش اضافه كرد در باب اقسام محبت. يك روز ديگر پروانه اشك مي ريخت و فيلسوف يك فصل جديد نوشت درباره فوائد اشك... يك روز پروانه لب به سخن گشود و از مرد گله اي كرد و فيلسوفه بيانيه قرايي در تبرئه خودش به كتاب اضافه كرد... دست آخر يك روز پروانه دلشكسته شد و رفت و مرد فصل آخر كتابش را با عنوان بي وفايي پروانه ها نوشت و هرگز نفهميد كه يك پروانه گاهي بايد كلمات عاشقانه بشنود، گاهي احتياج دارد به دست هايي كه در سكوت اشكش را پاك كند، گاهي بايد كمي شكوه كند! و مرد هرگز نفهميد كه عشق واقعي در قلب پروانه بود و در اشك هايش و در شكوه هاي كودكانه اش....

پروانه به حاي ديگري سفر كرد و آدم هاي ديگري را عاشق كرد و هيچ كس با خواندن كتاب مرد عاشق نشد....


عشق پروانه ها


در تنگناي غم ويران كننده ي هميشگي ام

در نوشته هاي بر جا مانده بي كسي ام

در نيستي هاي هميشه يكنواخت زندگي ام

فقط دنبال كسي ميگشتم كه براي من يك معنا داشت

آري كسي كه من اورا نه براي خودم بلكه براي دلم به زبان مي آوردم

من خود ازتنگناي بي كسي گذشته بودم وميدانستم چيست اين همه بي كسي

اما نتوانستم بر زبان آورم .كسي نپرسيد چرا ؟براي چه؟اما همه مرا مي شناختند

آري براي من چيزي جز غم نميتوانست معناي يك بي كسي را بيان كند.

اين بي كسي نبود كه مرا غمگين كرد بلكه غم بود كه مرا بي كس كرد.

اما آنقدربيكس شدم كه نتوانستم حتي به غم بگويم :چرا؟چرا؟چرا؟

با اين همه از غم چيزي فهميدم. چيزي كه حتي عشق با آن همه عظمت نتوانست

به من بفهماند و آن چيزي نبود جز فهميدن و درك بي كسي .

آيا كسي داند چيست اين بي كسي من؟

بس كه ديوار دلم كوتاه است.هر كه از كوچه تنهايي من ميگذرد .به هواي هوسي هم كه شده سركي ميكشدو ميگذرد

شکلک های یاهو مسنجر از دید شاعران ایرانی :

   
آرامِ دل غمگين، جز دوست كسی مگزين
فی‌الجمله همه او بين، زيرا همه او ديدم
(فخرالدين عراقی)
---------------- 
  
گاهی به نوشخند لبت را اشاره كن
ما را به هيچ صاحب عمر دوباره كن
(فروغی بسطامی)
---------------- 
  
چگونه شاد شود اندرون غمگينم؟
به اختيار كه از اختيار بيرون است
(حافظ)
----------------
  
به چشمك اين همه مژگان به هم مزن يارا !
كه اين دو فتنه به هم مي‌زنند دنيا را
(شهريار) 
---------------- 
   
ما را همين بس است كه داريم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و كنار نيست
(عبيد زاكانی)

جلوی من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبی باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش.

 

Friends are God's way of taking care of us.
 

دوستان، روش خدا برای محافظت از ما هستن.


you lean on me and
we'll be okay

--  Dave Matthews

من به تو تکيه می کنم و تو به من

و اونوقت همه چيزمون مرتبه.

 

 


to jump off a bridge,
I wouldn't jump with them,
I'd be at the bottom to
catch them.

اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،

من با اونا عبور نخواهم کرد،

بلکه اون طرف پل خواهم بود برای کمک به اونا.


what you say.
Friends listen to
what you say.
Best friends
listen to what you don't
say.

هر کسی چيزايی رو که شما می گين می شنوه.

ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.

اما بهترين دوستان

حرفايی رو که شما هرگز نمی گين می شنون.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:20  توسط علیرضا  | 

به یه جوجه تیغی می گن آرزوت چیه ؟

اشک تو چشاش حلقه می زنه و می گه : « بغلم می کنی؟ »



هرگز به دنبال کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی بلکه به دنبال کسی باش که نتونی بدون او زندگی کنی

هر آغازي را پاياني است .. صد حيف كه آغاز عشق تو پايان عمر من بود!!!!

خدايا به هر که دوست ميداری بياموز که اس ام اس 15 تومان بيشتر نيست و به هر که بيشتر دوست ميداری بياموز که ارزش يک دوست بيش از 15 تومان است...

من عشقت رو به همه دنيا نمي دم حتي يادت رو به کوه و دريا نمي دم با تو مي مونم واسه هميشه

سلطان حقيقت ها فراموشت نخواهم کرد تو تنها شعله اي هستي که خاموشت نخواهم کرد

اگر دنيا نميداند که من غنگين تر از غمگينترين غمگين دنيايم بيا يک لحظه با من باش که من تنها تر از تنهاترين تنهاي دنيايم

 اولين سري اس ام اس هاي عشقولانه
 
اگر بپرسي :

به چه عشق مي ورزي؟

مي شنوي : زندگي!

اگر بپرسي :

از چه مي ترسي؟

مي شنوي : زندگي!

اگر بپرسي :

به چه مي خندي؟

مي شنوي : زندگي!

زندگي ديوانه وارترين تجربه يي ست

که امکانش به ما داده شده!

فرصتي براي انسان شدن

و انسان ماندن!

الهي کارت سوخت ماشينم بشي تا هميشه و همه ساعت دنبالت باشم

آرزو دارم که قشنگترين گل سرخ دنيا را بچينم و بر برگهاي آن قطره ايي از خون خود را بچکانم و انرا به محبوبم هديه کنم تا زماني که گل را ميبويد نفسش خون مرا گرم کند

يه روز يه هزار پا از درخت ميافته ميگه اخ پام پام پام پام...

مي دوني فرق تو با عشق، زندگي و گل چيه؟ عشق يك كلمه است اما تو معنيه اوني. زندگي اجباره اما تو دليل اوني. گل يه گياهه اما تو عطره اوني

اگه عشقم حقیره ! اگه جسمم کویره ! اگه همیشه تنهام ! اگه خالیه دستام ! برای تو عاشق ترین عاشق دنیام!

شما دل به یار خود بسپارید ، ولی نه برای نگهداری آن ، زیرا فقط گرمی زندگی است که می تواند دلها را حفظ کند . جبران خلیل جبران

درود بر تمام عاشقانی که راه عشق را پیمودند و عشق را در سینه حبس کردند و حرمت آنرا نگه داشتند... درود بر تمام عاشقانی که عشق را فهمیدند و از عشق به زیباییها رسیدند

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند


محبت مثل سکه میمونه که اگه بیفته تو قلک قلب نمیشه درش آورد. اگرم بخوای درش بیاری باید اونو بشکنی!

زرد است كه لبريز حقايق شده است. تلخ است كه با درد موافق شده است .
شاعر نبودي؛ وگرنه مي فهميدي پاييز بهار است كه عاشق شده است. (ونوس)

در عشق همیشه قطره ای جنون هست و در جنون هم همیشه قطره ای عقل“ (فردریک نیچه)‏

عشق بهترین نغمه در موسیقی زندگی است. انسان ِ بدون عشق، هرگز با همسرائی باشکوهِ بشریت ‏همنوا نخواهد شد. (روک شنایدر)

عشق لالایی بارون تو شباست / نم نم بارون پشت شیشه هاست / لحظه ی شبنم و برگ گل یاس / لحظه ی رهایی پرنده هاست / لحظه ی عزیز با تو بودنه / آخرین پناه موندن منه
براي زيستن دو قلب لازم است
قلبي که دوست بدارد و قلبي که دوستش بدارند
قلبي که هديه کند و قلبي که بپذيرد
قلبي که بگويد و قلبي که جواب بگويد
قلبي براي من و قلبي براي انساني که من ميخواهم


سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني / شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني آه باران من سراپاي وجودم آتش است / پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني

داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند ، اين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند

 

مي رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني
مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني
مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني

 

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است...

 

آنکه می‌خواهد روزی پريدن آموزد، نخست می‌بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی‌کنند

 

دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی

 

چه ساده با گريستن خويش زاده مي شويم و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا مي رويم و ميان اين دو سادگي معمايي ميسازيم به نام زندگي

 

هوس بازان کسي را که زيبا ميبينند دوست دارند اما عاشقان کسي را که دوست دارند زيبا مي ببنند

love نمیخواهم مثل شمعی باشم که در زمان تاریکی به او خدمت شود عزیز و دوست داشتنی باشد فقط به این دلیل که: خود میسوزد و گرداگردش را روشنایی می بخشد وچون صبح از راه برسد بی هیچ محبتی با فوتکی خاموش شود

love عشق همان چیزی است که به شما امکان می دهد بارها و بارها متولد شوید
love وقتی به سطح بالاتری از آگاهی می رسی , تو مجرای عشق پروردگار برای کل حیات هستی , به هر طریق که او را می بینی و می شنوی. عشق جاریست


**سری سوم اس ام اس جدید**


love از تو سوالي دارم . تو كه در دلت قلبي دريايي داري . پس ديگر چه نياز به اشك دو چشمان من داري ؟

love ـ من حاضرم خودمو اونقدر کوچک کنم که توي قلب تو جا بشم

love
گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟ وآنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی .

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

وقتي كه عشق را تجربه مي كنيم درميابيم كه با از

دست دادنش چه چيزي را گم كرده ايم
...............................................................

اگر گناه شكست هايت را به گردن ديگران مي اندازي

افتخار موفقيت هايت را نيز به آنها بده
..........................................

در عشق اگر عذاب دنيا بكشي

با اشك به ديده طرح دريا بكشي

تا غربت من هزار فرسنگ باقي است

تنها نشدي كه درد تنها بكشي
...........................................
سخته يكي بهت بگه ستاره شو بچينمت

يكم كه بگذره بگه ديگه نيا نبينمت
alt
 
روزی که به دنيا اومدی داشت بارون می اومد ولی هوا ابری نبود

ميدونی چرا؟ اون روز فرشته ها داشتن ازاون بالا گريه ميکردن چون

يکی ازاونا کم شده بود.

ــــــــــــــــ
ترا می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس، مرغی اسیرم

ــــــــــــــــ

نميدانم چرا اين گونه است وقتي نگاه عاشقانه ی کسي به توست ميبينی

اما دلت بسته به مهر ديگريست بی اعتنا ميگذری و عاشقانه به کسی

می نگری که دلش مال تو نيست

alt
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:11  توسط علیرضا  | 

امروز ديگر تو را ترك خواهم گفت . اصرار نكن ديگر نمي مانم. بعد از اين همه كه مرا آزردي حالا در اين دقايق آخر با من مهرباني مي كني؟
اين اشكهاي گرم و سوزاني كه در چشمانم غلتانست با تو چه مي گويند و از من چه مي خواهند؟ جز اينكه تنها وفاداري را آرزو مي كنند؟ ولي من آنها را مايوسانه از خودم مي رانم چون وفايي در تو نميابم. آري مي روم خداحافظ . دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صداي قهقه خندهايت را بگوشم نشنوم.
بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمي دانم به من چه خواهند گفت در حاليكه با دلي شكسته و پريشان باز مي گردم و با تو چه خواهند كرد آن ناز و عشوه هايي كه تو را مجذوب كرده است. بر دل ها آتش مي زني اما باز گناه را به من نصبت خواهند داد و تقصير را بر گردن من خواهند نهاد . راست است كه يك دل و يك عشق تو را كافي نيست. توبايد دلها بسوزي . بدبخت من ، كه جز يك دل و يك عشق نداشتم.
خداحافظ ، گريه نكن كه باور نمي كنم مرا دوست بداري . شايد اين اشكها بخاطر تنهايي باشد ولي نترس تو را تنها نمي گذارند . اين من هستم كه بايد بگريم . تنها من هستم كه جز تو ندارم ، و تو هم مرا نمي خواهي .
من بايد آه بكشم و اشك بريزم ولي كجا در تو اثر خواهد كرد؟ مي خواهم بروم ديگر اين سوگندها كه در پيشم ياد مي كني و قسم ها كه پي در پي بر زبان مي آوري نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد .
فراق تو برايم زياد سخت است زياد ، ولي بيش ازاين تاب بي وفايي و بي مهري هايت را ندارم. كجا برايم عزيز و دوست داشتني تر از كنار تو بود اگر با من كمي مهربان مي بودي؟ حال كه مرا دوست نمي داري ، حال كه با من بي وفايي مي كني ، حال كه من پناه گاهت نيستم ، حال كه.... ديگر خداحافظ .


آن زمان كه دوستمان مي داشتند ، دوستشان نداشتيم. آن زمان كه قدرمان را مي دانستند ، قدرشان را ندانستيم و آن زمان كه ما را گرامي مي داشتند ، گراميشان نداشتيم . و حال كه به قدر وارزششان پي برديم آنها هستند كه ما را ترك خواهند گفت . زيرا كاسه صبر هر چه قدر هم كه بزرگ باشد سرانجام روزي لبريز خواهد شد

زندگي برگردانيم . با محبت به در خانه ي همسايه زنيم و اشكها را از چشمان پر نور دخترك همسايه كه از دوري بابا مي نالد پاك كنيم . در كوچه هاي زندگي گلهاي اميد بكاريم و با دستان پر محبت خود به آنها آب دهيم تا به شكوفه نشتنشان را با چشم دل ببينيم همان گونه كه علي با وجود مظلوميتش از همسايه اش دريغ نكرد ........

وما،بله ماكه ادعاميكنيم شيعه ي اوهستيم نيزبايد اگرمثل اونميتوانيم باشيم به اندازه ي قطره اي در درياي معرفت او بايد او و راه و رسم زندگيش را بشناسيم و درك كنيم كه همه پاكي بود و صفا .

وقتي كوچه هاي خلوت و تاريك به كوچه هاي پر مهر و آباد تبديل مي شود كه با پاي دل به ديدار همسايه بروي و آنگه كه دست نوازشت را بر سر طفلكي زيبا ميكشي تا دلش را شاد كني نه با پول و مقام كه با  مهر و لطف خود او را مجذوب محبت مي كني و به او مي گويي :

تو نيزساز كن نغمه ي باهم بودن را بدون اينكه در نظر بگيري كه ازكجايي وچه رنگ ومسلك وآييني داري .

به اميد آن روز كه همه ي پيروان اديان الهي دست به دست هم دهند و بدون نگاه كردن به رنگ پوست و دلبستگي به جا و مكان خود و فقط با تكيه بر او كه تنهاست و آورنده ي همه ي خوبيهاي عالم و آورنده ي همه پيامبران ، كوچه هاي پر ز سكوت و ظلم را به كوچه هاي مهر و وفا تبديل كنند

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:1  توسط علیرضا  | 

وقتی زمانش رسید که قلبت رو به کسی بدی، مطمئن شو اون فرد قلبت رو نمیشکنه،آخه قلب های شکسته یدکی ندارن!

زیر درخت انار

ليلي زير درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.

گلها انار شد داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند.دانه ها توي انار جا نمي شدند.

انار كوچك بود.دانه ها تركيدند.انار ترك برداشت.

خون انار روي دست ليلي چكيد.

ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد.

خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود.

كافي است انار دلت ترك بخورد.

اخرين لحظه ديدار

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.

 

از خدا خواستم

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

 

۝ اگر لذت ترك لذت بداني
دگر شهوت نفس لذت نخواني

۝ از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد

۝ عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل

۝ روزاحباب تو نوراني الي يوم الحساب
روزاعداي تو ظلماني الي يوم القيام

۝ ديوانه كرد آرزوي وصل او مرا
از سر برون نمي‌رود اين آرزو مر

۝ گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد

۝ آنكةعاشقانةخنديدخندهاي منودزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئةميديد

۝ توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم
توراميبينم ودردم زيادت ميشود دردم

۝ هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد

۝ نيازارم ز خود هرگز دلي را
كه مي ترسم در آن جاي تو باشد

۝ گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست
فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم

۝ گرچه میدانم نمي‌آيد،ولي هردم از شوق
سوي درمي‌آيم و هرسو،نگاهي میکنم

۝ از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
اين اتش عشق است نسوزد همه كس را

۝ آورم پيش تو از شوق پيام دگران
گويمت تا سخن خويش به نام دگران

۝ من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

۝ گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار

۝ غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
دلي خواهم كه دل آزارم تو باشي

۝ گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند
حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند

۝ گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نيست بگو راست بگو

۝ صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط
تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط

۝ گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم
هم بجان توكه ازجان بتو مشتاق ترم

۝ غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر
شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر

۝ دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست

۝ زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم

۝ تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

۝ بشنو از ني چون شكايت ميكند
از جداييها حكايت ميكند

 

زجر ِ من بودن

دشت خواب با كوه هاي
آبي ، نه شعري نه
ميلادي
طلوعي بود كه  مغربش
گريه ميكرد
ستاره ها دل نداشتند كه
بخوابند
سوخته حتي خاكستر دشت
ستون ستون، حرمت ِ
احساس بي ريشه گي
قدم قدم، درد ِ بي
همخونان
بغض بغض زجر ِ من بودن

سهراب سپهری

جهنم سرگردان

شب را نوشيده‌ام .
وبر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.

اینم یه عکس عشقولانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 16:50  توسط علیرضا  | 

زندگی...

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ,

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست, که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی جذبه دستی است که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه, در دهان گس تابستان است.

زندگی, بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا,

لمس تنهایی ماه

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر,

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی مجذور آینه است.

زندگی گل به توان ابدیت,

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ها,

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست.

هرکجا هستم, باشم, آسمان مال من است.

پنجره, فکر, هوا, عشق, زمین مال من

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:28  توسط علیرضا  |